ویندوز همراه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387

بچه که بودم فکر می کدم فقط پسرها حرف های بد رو بلدن. اون هم نه همشون. بزرگتر که شدم این حرف های بد رو از دهن خیلی هایی که فکرش رو نمی کردم شنیدم. ولی همچنان فکر می‌کردم این بدی مخصوص جنس مذکر باشه! بزرگ تر تر که شدم دیدم نه انگار خانوم های متشخص هم از این حرف ها به وفور بلدن و فقط رو نمی‌کنن! باز که بزرگ تر تر تر شدم دیدم هیچکی نیست که از این حرف های بد بلد نباشه، منتها همه خودشون رو جوری نشون میدن که انگار توی باغ نیستن! این حرف های بد همیشه مال اون پشت مشتاس و همه جلوی هم بچه ها خوب و معدبی هستن!

حالا دیگه اما حالم از همشون به هم می خوره!!!

سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387

وقتی خالی هستی باید تمام تلاشت این باشه که خودت رو پر کنی!

وقتی پر شدی تازه مصیبتت برای خالی کردن شروع میشه!!!


پ.ن: این بود زندگی!

جمعه 28 تیر ماه سال 1387

تو نمی‌دانی نگاه بی‌مژه‌ی محکوم یک اطمینان

وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می‌شود

                                                         چه دریایی است!

 

اگر زندگی مجموعه‌ای از تجربه‌ی اتفاق‌های مختلف باشد، بعضی تجربه‌ها در این میان متفاوت‌ترند!

                                                       

اسطوره باید جزئی جدا نشدنی از زندگی انسان سنتی و وزنه‌ی مفهومی آن نوع زندگی باشد! چیزی که در مقابل تکرار ملالت‌آور این نوع زیستن قرار بگیرد! در عوض در زندگی مدرن اسطوره شکننده و دست یافتنی می‌شود و جایگاه خود را از دست می‌دهد.

شاید هم هر انسان مدرن خود توانایی اسطوره شدن، داشته باشد!

 

می‌گوید:

«به دیوارها که چشم میدوزی به یادگاری‌هایی که میهمانان قبلی سلولت از خود به جا گذاشته‌اند، از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار، همه به اینجا سری زدند. گویی درون 209 عدالت در حق همه به طور مساوی اعمال شده است چون اینجا فارغ از قومیت، فارغ از جنسیت، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه ای همه به گونه‌ای مساوی به زندان می‌آیند.»

 

می‌گوید روی دیوار بخش عمومی 209 زندان اوین می‌نویسند:

«دانشجو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد»

 

می‌پرسد:

«طلب عفو از چه و به که؟!!»

 

می‌گوید:

«تو را ربوده‌اند»

 

...خیلی چیزهای دیگر می‌گوید، خیلی...!

فکر می‌کنم این اتفاق‌ها بیشتر شبیه صحنه‌های یک فیلم دلهره‌آور است که کارگردانش بی‌رحمانه ترسناک‌ترین اتفاقات را بر ‌گزیده است!

چراغ‌های این سالن نمایش لعنتی روشن خواهند شد؟

 

آای...،کجایی بامداد که ببینی می‌شود «با قبا و نان و خانه‌ی یک تاریخ چنان کرد»...، بدتر از آنچه رضاخان...!

کجایی ببینی هزاران «گل سرخی» را که بر نیزه‌های تاریک زاده می‌شوند، همچون میلاد گشوده‌ی زخمی!

آنانی که به یکی «آری» می‌میرند، نه به زخم صد خنجر!

_آه فراموش کردم این روزها تو هم مشغول تماشای ملغمه‌ی فروش زیرپوش‌هایت هستی!_

...

حکم اعدامی برای یک معلم، شکنجه‌ای برای یک دانشجو...، زندانی برای یک کارگر...

و باز هم من ساکتم؟!!

 

فرزاد را آزاد کنید

محمد را آزاد کنید

...انسان را

            آزاد کنید

 

جمعه 28 تیر ماه سال 1387

سربازی یک ماه عقب افتاد و خیلی اتفاق‌های دیگه...