تو نمیدانی نگاه بیمژهی محکوم یک اطمینان
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره میشود
چه دریایی است!
اگر زندگی مجموعهای از تجربهی اتفاقهای مختلف باشد، بعضی تجربهها در این میان متفاوتترند!
اسطوره باید جزئی جدا نشدنی از زندگی انسان سنتی و وزنهی مفهومی آن نوع زندگی باشد! چیزی که در مقابل تکرار ملالتآور این نوع زیستن قرار بگیرد! در عوض در زندگی مدرن اسطوره شکننده و دست یافتنی میشود و جایگاه خود را از دست میدهد.
شاید هم هر انسان مدرن خود توانایی اسطوره شدن، داشته باشد!
میگوید:
«به دیوارها که چشم میدوزی به یادگاریهایی که میهمانان قبلی سلولت از خود به جا گذاشتهاند، از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار، همه به اینجا سری زدند. گویی درون 209 عدالت در حق همه به طور مساوی اعمال شده است چون اینجا فارغ از قومیت، فارغ از جنسیت، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه ای همه به گونهای مساوی به زندان میآیند.»
میگوید روی دیوار بخش عمومی 209 زندان اوین مینویسند:
«دانشجو میمیرد، ذلت نمیپذیرد»
میپرسد:
«طلب عفو از چه و به که؟!!»
میگوید:
«تو را ربودهاند»
...خیلی چیزهای دیگر میگوید، خیلی...!
فکر میکنم این اتفاقها بیشتر شبیه صحنههای یک فیلم دلهرهآور است که کارگردانش بیرحمانه ترسناکترین اتفاقات را بر گزیده است!
چراغهای این سالن نمایش لعنتی روشن خواهند شد؟
آای...،کجایی بامداد که ببینی میشود «با قبا و نان و خانهی یک تاریخ چنان کرد»...، بدتر از آنچه رضاخان...!
کجایی ببینی هزاران «گل سرخی» را که بر نیزههای تاریک زاده میشوند، همچون میلاد گشودهی زخمی!
آنانی که به یکی «آری» میمیرند، نه به زخم صد خنجر!
_آه فراموش کردم این روزها تو هم مشغول تماشای ملغمهی فروش زیرپوشهایت هستی!_
...
حکم اعدامی برای یک معلم، شکنجهای برای یک دانشجو...، زندانی برای یک کارگر...
و باز هم من ساکتم؟!!
فرزاد را آزاد کنید
محمد را آزاد کنید
...انسان را
آزاد کنید