سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387

حدود ساعت پنج بود که از خواب بیدار شدم! یا در واقع تصمیم گرفتم دیگه نخوابم! از اتاق بغل صدای غُرغُر کردن می‌اومد. یکمی دراز کشیدم! نه دیگه، فایده نداشت. لو رفته بودم. باز هم داشتم فکر می‌کردم. صداها رو هم می‌شنیدم. راستش اون‌ها رو نمیشه گول زد!
تو دستشویی یاد کتابی افتادم که از کتابخانه گرفته بودم فردا باید پس می‌دادمش! حتی یک بار هم نگاش نکرده بودم. این دیگه برام مسلم شده که اونجا بهترین مکان برای تمرکز کردنه! بیرون که اومدم سریع وارد دنیای مجازی شدم! خبری نبود. با سوال یکی از دوستان که پرسید:

«شما خونه چی کار می‌کنی؟ الان باید در صحرا مشغول گره زدن سبزه باشید!» یه فکری به سرم زد:

«من» را

گره می‌زنم

·          

نحوست این «سیزده به در» طولانی

_____________________________________________________________________

بعد یک صبحانه/ناهار می‌خورم و یه چایی سرد هم روش. کاش یه سیگار داشتم! نوشتن این که تموم بشه باید آپلودش کنم! بعدش می‌تونم بشینم یه فیلم ببینم...!

صدا از اول صبح (ساعت پنج عصر) که بیدار شدم وز وز می‌کنه که:

«این قرار عاشقانه را عدد بده/ شور و حال عارفانه‌ را عدد بده

رو جهان بی کرانه را سند بزن/ روی رود، روی رود، روی رود تشنگی، سد بزن»

...

عدد بده!

خوش باشید

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin