تو نمیدانی نگاه بیمژهی محکوم یک اطمینان
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره میشود
اگر زندگی مجموعهای از تجربهی اتفاقهای مختلف باشد، بعضی تجربهها در این میان متفاوتترند!
اسطوره باید جزئی جدا نشدنی از زندگی انسان سنتی و وزنهی مفهومی آن نوع زندگی باشد! چیزی که در مقابل تکرار ملالتآور این نوع زیستن قرار بگیرد! در عوض در زندگی مدرن اسطوره شکننده و دست یافتنی میشود و جایگاه خود را از دست میدهد.
شاید هم هر انسان مدرن خود توانایی اسطوره شدن، داشته باشد!
میگوید روی دیوار بخش عمومی 209 زندان اوین مینویسند:
«دانشجو میمیرد، ذلت نمیپذیرد»
«طلب عفو از چه و به که؟!!»
«تو را ربودهاند»
...خیلی چیزهای دیگر میگوید، خیلی...!
فکر میکنم این اتفاقها بیشتر شبیه صحنههای یک فیلم دلهرهآور است که کارگردانش بیرحمانه ترسناکترین اتفاقات را بر گزیده است!
چراغهای این سالن نمایش لعنتی روشن خواهند شد؟
آای...،کجایی بامداد که ببینی میشود «با قبا و نان و خانهی یک تاریخ چنان کرد»...، بدتر از آنچه رضاخان...!
کجایی ببینی هزاران «گل سرخی» را که بر نیزههای تاریک زاده میشوند، همچون میلاد گشودهی زخمی!
آنانی که به یکی «آری» میمیرند، نه به زخم صد خنجر!
_آه فراموش کردم این روزها تو هم مشغول تماشای ملغمهی فروش زیرپوشهایت هستی!_
...
حکم اعدامی برای یک معلم، شکنجهای برای یک دانشجو...، زندانی برای یک کارگر...
و باز هم من ساکتم؟!!
فرزاد را آزاد کنید
محمد را آزاد کنید
...انسان را
آزاد کنید


