جمعه 28 تیر ماه سال 1387

تو نمی‌دانی نگاه بی‌مژه‌ی محکوم یک اطمینان

وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می‌شود

                                                         چه دریایی است!

 

اگر زندگی مجموعه‌ای از تجربه‌ی اتفاق‌های مختلف باشد، بعضی تجربه‌ها در این میان متفاوت‌ترند!

                                                       

اسطوره باید جزئی جدا نشدنی از زندگی انسان سنتی و وزنه‌ی مفهومی آن نوع زندگی باشد! چیزی که در مقابل تکرار ملالت‌آور این نوع زیستن قرار بگیرد! در عوض در زندگی مدرن اسطوره شکننده و دست یافتنی می‌شود و جایگاه خود را از دست می‌دهد.

شاید هم هر انسان مدرن خود توانایی اسطوره شدن، داشته باشد!

 

می‌گوید:

«به دیوارها که چشم میدوزی به یادگاری‌هایی که میهمانان قبلی سلولت از خود به جا گذاشته‌اند، از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار، همه به اینجا سری زدند. گویی درون 209 عدالت در حق همه به طور مساوی اعمال شده است چون اینجا فارغ از قومیت، فارغ از جنسیت، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه ای همه به گونه‌ای مساوی به زندان می‌آیند.»

 

می‌گوید روی دیوار بخش عمومی 209 زندان اوین می‌نویسند:

«دانشجو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد»

 

می‌پرسد:

«طلب عفو از چه و به که؟!!»

 

می‌گوید:

«تو را ربوده‌اند»

 

...خیلی چیزهای دیگر می‌گوید، خیلی...!

فکر می‌کنم این اتفاق‌ها بیشتر شبیه صحنه‌های یک فیلم دلهره‌آور است که کارگردانش بی‌رحمانه ترسناک‌ترین اتفاقات را بر ‌گزیده است!

چراغ‌های این سالن نمایش لعنتی روشن خواهند شد؟

 

آای...،کجایی بامداد که ببینی می‌شود «با قبا و نان و خانه‌ی یک تاریخ چنان کرد»...، بدتر از آنچه رضاخان...!

کجایی ببینی هزاران «گل سرخی» را که بر نیزه‌های تاریک زاده می‌شوند، همچون میلاد گشوده‌ی زخمی!

آنانی که به یکی «آری» می‌میرند، نه به زخم صد خنجر!

_آه فراموش کردم این روزها تو هم مشغول تماشای ملغمه‌ی فروش زیرپوش‌هایت هستی!_

...

حکم اعدامی برای یک معلم، شکنجه‌ای برای یک دانشجو...، زندانی برای یک کارگر...

و باز هم من ساکتم؟!!

 

فرزاد را آزاد کنید

محمد را آزاد کنید

...انسان را

            آزاد کنید

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه 28 تیر ماه سال 1387

سربازی یک ماه عقب افتاد و خیلی اتفاق‌های دیگه...

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387

مچاله در ترسم

پشت کاغذ اولین آغازش

جذر زیر را حل می‌شوم

تا سه رقم اعشار

مردود افکار هرجایی.

*       

از مشتری تا مشتری

پشتک می‌زند   

دلقک مست

با شنل تزار روم

و عینک دودی کج و کوله‌ای بر چشم‌هایش.

هوار، هوار...

هذیان می‌گوید

ذهن سیالش

تماس لبهایمان را

از اینجا تا جنگل‌های آمازون

و در بهبوه‌ی جنگ قدرت

جا می‌دهد جهان را در کیف کهنه‌اش

می‌کشد جلجتا را با مسیح مصلوبش

                                              بر دوش

و در بی نهایتی از راه‌ها

گم می‌شود

مصلوب افکار هرجایی!

 


راهی اجباری می‌شوم؛ نه؛ می‌کنندم البته!
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

نه! برای تو غمگین نیستم،

                                 نه!

که راهی که تو رفتی، انتهای آگاهی انسان است!

من برای خود غمگینم

غمگین و شرمسار از گرمای بسترم

                               وقتی که در می‌خوابم

یا غذای گرم و لذیذ

                   وقتی که از آن می‌خورم

یا آب گوارا و خنک

                   وقتی که از آن می‌نوشم

برای خود غمگینم من

                                  نه برای تو

 

در دوران حکومت این حقیر «آدولف»ک ها چه بسا جان‌های آزادی که اسیر و شکنجه و کشته شدند!‌ و چه دردناک من و تو ساکت نشستیم!‌

لعنت تاریخ بر این آدوفک‌ها و لعنت تاریخ بر ما!

 

تراژدی قدرت

نیم ساعت قبل از وقوع فاجعه تلفن راوی زنگ می‌زند!

_عده‌ای تعقیبم می‌کنند!

بوق بوق بوق

راوی تلفن را با دلهره قطع می‌کند!

چند روز بعد از وقوع فاجعه تلفن دیگری زنگ می‌خورد و کسی از آن سوی خط به مادری می‌گوید:

_پسرت را گرفته‌ایم، ساکت باشید تا در امان بماند!

تلفن باز زنگ می‌زند و همان کس  به یک مادر دیگرمی‌گوید:

_پسرت را در خانه نگه دار تا در امان بماند!

و زنگ می‌زند آن کس و می‌گریند آن مادران!

و تراژدی قدرت ادامه پیدا می‌کند در سکوت ما!

در هنگام وقوع فاجعه یک نفر وقتی که در خیابان راه می‌رود ربوده می‌شود!


 

یکی از بی‌نهایت فاجعه را بخوانید!

پنجره‌ی مهتابی را بسته‌ام / چرا که نمی‌خواهم زاری‌ها را بشنوم!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
1 2 >>