پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

سلام:

عصرها برای من تنها قسمت قابل قبول در روز به حساب میان! تنها وقتی که برای رسیدن شب لحظه شماری نمی‌کنم!‌ خورشیدی که گوشه‌ی آسمون رو غرق نور می‌کنه خیلی برام لذت بخشه!

«تابش بی‌دریغ خورشید عصر».

و اما «در ساعت پنج عصر» اسم یکی از زیباترین اشعار «فدریکو گارسیا لورکا» (در غم مرگ دوستش «ایگناسیو سانچز مخیاس») هم هست!

در باب «لورکا» فقط همین بس که «احمد شاملو» به شدت تحت تاثیرش بوده و حتی دلیل نوبل نگرفتن «شاملو» رو هم تاثیر پذیری بیش از حدش از لورکا می‌دونن! البته دلیل دیگه‌ای هم ذکر میشه: دخالت حکومت پهلوی و سیاسی بودن جایزه‌ی ادبی نوبل!

قصد داشتم این بار با یه کار جدید به روز کنم اما یه حس مزخرفی داشتم. اون رو تکمیل نکردم. این یکی هم بیشتر با حال و هوای الان می‌خوره (این الان یعنی چند روز پیش که به خاطر توانایی‌های بلای اینترنت Dial Up به الان تبدیل شده):

 

زمستان سختیست این بهار

که ننه سرما و عمو نوروز هم باورشان نخواهد شد

و در روزنامه‌های صبح

ابراز برائت خواهند کرد

از این بهار کذایی

که شکوفه‌ها و برگ‌هایش محصول کارخانجات چینی‌اند

و میوه‌هایش برای از ما بهتران

*       

زمستان سختیست این بهار

که گرگ‌های پشمینه پوشش از پشت تریبون

به تفسیر صحنه‌ی دریدن گوسفندان می‌نشینند

و با دیپلماسی عادلانشان

گله را به مساوات تقسیم می‌کنند

زمستان سختیست این بهار

بی واسطه‌ی ننه سرما و عمو نوروز

محصول کارخانجات چین


پ.ن: «لورکا» را در قفسه سرچ کنید

پ.ن۱: «لورکا» در ساعت پنج عصر

و یه پ.ن بی ربط: «در آستانه»‌ی «شاملو» رو خیلی دوست دارم!

آخ داشت یادم می‌رفت:

پ.ن۲: من لینکش رو نتونستم پیدا کنم ولی حتمن مطلبی که «شاملو» در مجموعه آثار ترجمه‌ شده‌اش (دفتر دوم:همچون کوچه‌ای بی انتها/ انتشارات نگاه) به عنوان مقدمه‌ی اشعار «لورکا» استفاده کرده رو بخونید!

پ.ن۳: زمستان را بشنوید
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin