سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

در زندگی زمان‌هایی هست که سخت می‌گذرند. زمان‌هایی که در سختی انزوا می‌گذرند! تنهایی را اگر بر دو قسم بدانیم:

یکی آن است که فرد خود انزوا بگزنید و از دیگران دوری کند برای خلوت نمودن با خویشتنش!

دیگری اما هنگامی است که در میان جمع تنها می‌شود. وقتی که فرد از عدم درک دیگران رنج می‌برد و در میان موج‌ قضاوت و نظرات دیگران، همچون قایقی کوچک در دریایی توفانی ابتدا خورد و سپس غرق می‌گردد! وقتی که فرد در تضاد با محیط پیرامونش قرار دارد و از عدم درک دیگران رنج می‌برد.

زمانی که:

«هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خار و بی‌نصیب

زآن چه حاصل جز دروغ و جز دروغ؟

زین چه حاصل جز فریب و جز فریب؟»

                                         (داوری/ مجموعه زمستان/ مهدی اخوان ثالث/ نشر زمستان)

 

در زندگی زمان‌هایی هست، زمان‌هایی که فرد نه به تایید دیگران نیاز دارد و نه به همراهیشان، نه به راهنماییشان و نه به دلسوزیشان! زمانی که تنها نیاز فرد سکوت است، به خود واگذارده شده! اطرافیان هر یک معیاری دارند و سلیقه‌ای، یکی مدح می‌کند، یکی نصیحت! یکی «باید»ها را می‌گوید، دیگری «نباید»‌ها را!

شاید از همین روست که انسان‌ها گاهی برای کسانی که نیستند _و به خصوص نمی‌توانند باشند_ دلتنگ می‌شود! خاطراتی خوش و نزدیک!

زمان حَلالی‌ست بزرگ که آدمی را وادار به کنش می‌کند!

«ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صدهزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی»!

                                                 (ترانه‌های خیام/ صادق هدایت/ دست‌فروشی‌های کتاب)

عمق و نهایت فاجعه اما عدم درک جامعه نسبت به فرد خاص نیست، که همه‌ی ما _و یا شاید فقط بعضی_ بارها همچین لحظه‌هایی را تجربه کرده‌ایم.

درد بزرگ این است که ما خود در مقابل دیگران تبدیل به همین جمع می‌شویم و

و انگار این داستان تا ابدیت ادامه خواهد داشت...


 پ.ن: از آسمون اینجا داره سیل میاد! گور بابای کل دنیا من دوست دارم!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin