پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

نه! برای تو غمگین نیستم،

                                 نه!

که راهی که تو رفتی، انتهای آگاهی انسان است!

من برای خود غمگینم

غمگین و شرمسار از گرمای بسترم

                               وقتی که در می‌خوابم

یا غذای گرم و لذیذ

                   وقتی که از آن می‌خورم

یا آب گوارا و خنک

                   وقتی که از آن می‌نوشم

برای خود غمگینم من

                                  نه برای تو

 

در دوران حکومت این حقیر «آدولف»ک ها چه بسا جان‌های آزادی که اسیر و شکنجه و کشته شدند!‌ و چه دردناک من و تو ساکت نشستیم!‌

لعنت تاریخ بر این آدوفک‌ها و لعنت تاریخ بر ما!

 

تراژدی قدرت

نیم ساعت قبل از وقوع فاجعه تلفن راوی زنگ می‌زند!

_عده‌ای تعقیبم می‌کنند!

بوق بوق بوق

راوی تلفن را با دلهره قطع می‌کند!

چند روز بعد از وقوع فاجعه تلفن دیگری زنگ می‌خورد و کسی از آن سوی خط به مادری می‌گوید:

_پسرت را گرفته‌ایم، ساکت باشید تا در امان بماند!

تلفن باز زنگ می‌زند و همان کس  به یک مادر دیگرمی‌گوید:

_پسرت را در خانه نگه دار تا در امان بماند!

و زنگ می‌زند آن کس و می‌گریند آن مادران!

و تراژدی قدرت ادامه پیدا می‌کند در سکوت ما!

در هنگام وقوع فاجعه یک نفر وقتی که در خیابان راه می‌رود ربوده می‌شود!


 

یکی از بی‌نهایت فاجعه را بخوانید!

پنجره‌ی مهتابی را بسته‌ام / چرا که نمی‌خواهم زاری‌ها را بشنوم!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin