نه! برای تو غمگین نیستم،
نه!
که راهی که تو رفتی، انتهای آگاهی انسان است!
من برای خود غمگینم
غمگین و شرمسار از گرمای بسترم
وقتی که در میخوابم
یا غذای گرم و لذیذ
وقتی که از آن میخورم
یا آب گوارا و خنک
وقتی که از آن مینوشم
برای خود غمگینم من
نه برای تو
در دوران حکومت این حقیر «آدولف»ک ها چه بسا جانهای آزادی که اسیر و شکنجه و کشته شدند! و چه دردناک من و تو ساکت نشستیم!
لعنت تاریخ بر این آدوفکها و لعنت تاریخ بر ما!
تراژدی قدرت
نیم ساعت قبل از وقوع فاجعه تلفن راوی زنگ میزند!
_عدهای تعقیبم میکنند!
بوق بوق بوق
راوی تلفن را با دلهره قطع میکند!
چند روز بعد از وقوع فاجعه تلفن دیگری زنگ میخورد و کسی از آن سوی خط به مادری میگوید:
_پسرت را گرفتهایم، ساکت باشید تا در امان بماند!
تلفن باز زنگ میزند و همان کس به یک مادر دیگرمیگوید:
_پسرت را در خانه نگه دار تا در امان بماند!
و زنگ میزند آن کس و میگریند آن مادران!
و تراژدی قدرت ادامه پیدا میکند در سکوت ما!
در هنگام وقوع فاجعه یک نفر وقتی که در خیابان راه میرود ربوده میشود!
یکی از بینهایت فاجعه را بخوانید!


